تبليغاتX
من مرگ را زندگی میکنم


























من مرگ را زندگی میکنم

زیر یک سقف آبی

تنها رباعی

از فرصت بی گدار هم حرف بزن

از تلخی روزگار هم حرف بزن

بلبل که نشسته توی شعرت اما

از چوبه و بند و دار هم حرف بزن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط بهناز سرمیلی|

 

همه چیز به طور نفرت انگیزی برای حمله سال جدید  آماده است و ما منتنظر لحظه های خوبی هستیم که شکست خورده اند...

سلام

سال نو هم یواش یواش اومد،ولی واقعا مبارک؟

همش فکرمیکنم که سال نود چی بود که یکسال بعدش چی باشه؟

 

لحظه تحویل سال نو  چه آرزویی میتونی داشته باشی جز اینکه

 

خدایا خودت یه رحمی بکن... جز اینکه خدایا اینجا رو هم یه

 

 نگاهی بنداز...جز اینکه خدایا  چرا تا مغز استخوون بدبختیم؟...

جز اینکه خدایا برنامه ات چیه ؟...

 

جز اینکه خدایا شکرت...

 

 

 

 و یه بغض بدخیم :

 

 

مهدی سنگ روی یخ کردی ما رو،اینهمه صدات میزنیم دست ما رو،نمیگیری و نمیشنوی حرف

 

ما رو ،مهدی تا کی صدا بزنیم خدارو؟...

 

 

 

                  و  رباعی که شاید ....

۱-

با مردن من سیاه بر تن نکنی

زحمت شده ام،ناله و شیون نکنی

اصلا تو به روی سنگ قبرم بنویس

لطفا هوس دوباره مردن نکنی

 

۲-

یک لکه به روی دامنم افتاده

از ساده نگاه کردنم افتاده

یک حلقه ی ازدواج معمولی بود

این حلقه که دور گردنم افتاده

 

۳-

هر کس که دل شکسته را درک نکرد

(درهای همیشه بسته را درک نکرد)

دریا و همه بزرگیش هم حتی

کشتی به گل نشسته را درک نکرد

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط بهناز سرمیلی|

 

سلام به دوستای خوبم

سه تا حرف تو دلم مونده٬ شاید سه قطره اشک...

 

 ۱)

من گریه ناب را نمیفهمیدم

این بغض مذاب را نمیفهمیدم

تا قبل خداحافظی و رفتن تو

معنای طناب را نممیفهمیدم

 

 

 

 

۲) 

شیطان که به صورت خودش سیلی زد

امروزه نمک به زخم خود میریزد

یک آدم واقعی اگر بیدا شد

حتما به ادای سجده برمیخیزد

 

 

 

 

۳) 

تقدیم به پیامبر 

معنای عمیقی از شفا در شعرت

اعجاز بزرگ  واژه ها در شعرت

دفتر چه شعرهای تو قرآن بود

الهام گرفتی از خدا در شعرت

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط بهناز سرمیلی|

 

مرگ از همان حرف هایی است که گاهی بر زبان زندگی گل میدهد

 

 

 

 

۱)

باران که ببارد به کویری٬مرده ست

قلبی که تو آن را نپذیری مرده ست

در برکه ی زندگی من٬ماهی را

هر وقت که از آب بگیری مرده ست

 

 

 

 

 ۲)

مجنون و خراب و مست و رسوا شده اش...

ماهی شده ای و تور در یا شده اش...

تو نیمه گمگشته من بودی که

حالا شده ای نیمه ی پیدا شده اش

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط بهناز سرمیلی|


آخرين مطالب
» قسم به من به همین شاعر تمام شده
» سال نو مبارک؟؟؟
» اشک های شعرآلود
» یک تکه شعر

Design By : Pichak